مهدي يزدانيخرم: رضا براهني، نويسنده، شاعر و منتقدي است كه در ايجاد بسياري جريانهاي فرهنگي در ايران نقش پررنگي داشته است.
شايد به همين دليل و به خاطر شأن خاص فكري – ادبياش باشد كه در گفتوگوهاي خود سعي ميكند با صراحت و بدون برخي كليگوييهاي مرسوم به سوالها پاسخ دهد.
نگاه و جايگاه براهني به عنوان «روشنفكر» بر كسي پوشيده نيست. او طي بيش از چهار دهه حضور مستمر و فعال در عرصه روشنفكري ايران ماجراها، جريانها و فراز و فرودهاي بسياري را از سر گذرانده است.
آثار پرتعداد براهني چه در حوزه ادبيات و چه در حوزههاي نظري و حتي سياسي مويد اين نكته است كه ما با روشنفكر – نويسندهاي روبهرو هستيم كه ميكوشد با مشي تاريخنگرانه خود به نقد و تحليل رفتارهاي چندسويه جامعهاش بپردازد و شايد به همين دليل است كه رضا براهني و نظراتش همواره موجب جريانهايي شدهاند كه يا در برابرش بوده يا در تاييدش حركت كردهاند.
براهني 72 ساله شده است و نزديك به يك دهه است كه در «كانادا» زندگي ميكند، اما به شكلي مستمر و دقيق پيگير مسائل روز كشورش، ايران بوده و كمتر پيش ميآيد كه از اتفاقهاي ادبي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي ايران بياطلاع باشد... اين دومين گفتوگوي من با دكتر رضا براهني است، گفتوگويي كه به شكل كتبي انجام شد و عمدتا در حوزه مفاهيم و مصاديق مربوط به «روشنفكري در ايران» و نگاه براهني به اين امر، صورت گرفت.
براهني صريح در اين گفتوگو نيز با مشي شفاف و در عين حال تاريخنگرانه به برخي مفاهيم مطرح در اين حوزه پاسخ گفت و همين باعث شده تا اين گفتوگو به سمتي رود كه در آن بتوان براهني روشنفكر را در دايرهاي از فعاليتهاي تاريخياش در حوزه روشنفكري، دوباره درك و تحليل كرد. رماننويس بزرگ اين بار از روزهاي سپري شدهاي ميگويد كه بازخوانيشان از اهميت فوقالعادهاي برخوردار است.
آقاي دكتر براهني در آغاز ميخواستم اين سوال را از شما بپرسم كه چرا صفت و كاركردي به نام «روشنفكري» در ايران با نام و رفتار نويسندگان ايراني گره خورد. آيا اين يك ويژگي عام و جهاني بود يا شكل خاص چپگرايي در ايران باعث شد تا ما اين روند را طي كنيم؟
در آغاز اين مصاحبه و در پاسخ به سوال اول شما، بگذاريد دو نكته را از «والتر بنيامين»، فيلسوف و منتقد آلماني نيمه اول قرن بيستم، نقل كنم. او ميگويد: «بدون استثنا نويسندگان بزرگ تركيبهاي (آثار) خود را در جهاني اجرا ميكنند كه پس از آنان خواهد آمد، همانطور كه خيابانهاي پاريس در شعرهاي «بودلر» و نيز شخصيتهاي «داستايوفسکي» فقط پس از 1900 به وجود آمدند.»
[در اين زمان هم بودلر و هم داستايوفسکي مرده بودند.] و باز «والتر بنيامين» مينويسد: «اين روزها نبايد كسي بيخود و بيجهت بر مهارت خود تكيه كند. قدرت در ارتجال نهفته است. همه ضربات قاطع را با دست چپ زدهاند.» البته منظور بنيامين از چپ، شايد ناشيانه بودن باشد، يا چپ سياسي.
اما چون آن را به «ارتجال» نزديك كرده است، ممكن است بين حس روشنفكري و نويسندگي براي اين دست چپ معنايي قايل شويم. براي فراهم كردن زمينه از دو نويسنده بزرگ حرف بزنيم كه هر دو انگار نوشتههاشان را همين امروز و براي ما نوشتهاند: «مفتش كبير» داستايوفسکي ما را به ياد «جوزف استالين» و آدمكشهاي او مياندازد، صفحات اول «محاكمه»ي كافكا، وقتي كه آمدهاند «كاف» را بگيرند، ما را به ياد ماموران پليس مخفي شوروي مياندازد وقتي كه در منزل «ماندلشتام»، شاعر بزرگ روس حاضر شدهاند و در برابر چشم «نادژدا» را ماندلشتام، همسر «ماندلشتام»، ميخواهند او را بردارند، ببرند و به سراغ سرنوشت محتومش در سيبري بفرستند.
يعني نوشته كافكا به سراغ حادثه آينده محلي در مسكو يا پترزبورگ، بيست سال پيش از وقوع آن حادثه ميرود و داستايوفسکي در زمانهاي بعد از خود در صحنههاي واقعي جهاني جدا از زادگاه خود حضور داشته است. شايد نويسندگي و روشنفكري سروكارش فقط با تجزيه و تحليل آنچه اتفاق افتاده نيست، بلكه نيز سروكارش با آن چيزي است كه احتمالا در آينده اتفاق خواهد افتاد.
البته بايد در نظر بگيريد كه همه پيشبينيها درست از آب درنيامد. شايد از صد تا پيشبيني فقط يكي درست از آب درآمده باشد. غرضم اين است كه حساب احتمالات را به حساب حتميات نگذاريم. اما شايد علت اينكه خصلت و كاركرد روشنفكري در ايران با نام و رفتار نويسندگان گره خورده، اين باشد كه هر دو چشم به آينده دوختهاند و شايد شرق با غرب از اين بابت فرقي نميكند.
رماننويس، به ويژه، كسي است كه ميخواهد از آينده شخصيت خود سردرآورد و گاهي با پيش كشيدن يك احتمال، و مكتوم نگه داشتن احتمالي ديگر، ميخواهد آيندههاي متعدد را در برابر يك گذشته و يك زمان حاضر بگذارد. گاهي البته كوري مثل من، چنان چيزي باورنكردني در زمان خود را پيشبيني ميكند كه شايد 10 بيناي مجهز به ابزارهاي پيشبيني موفق نشده باشند آن آينده را با حتميت تمام در برابر مردم بگذارند.
شايد هم نويسنده و هم روشنفكر نگران آيندهاند و هر كسي كه نگران است، نگرنده هم هست؛ نگرندهاي معطوف به آينده. در سال 49 در سطرهاي آخر تاريخ مذكر «علل تشتت فرهنگ در ايران»، اين جملات را نوشتم: «چه بايد كرد؟ ميتوانم سخت بدبين باشم و بگويم كه كاري نميتوان كرد؛ و ميتوانم خوشبين باشم و بگويم بايد اين كارها را كرد و شايد بايد فقط يك كار كرد.
درون مردم، هنوز چيزي به صورت ايمان ميجوشد. اين ايمان در خاورميانه ديني است؛ اين ايمان به كمك روشنفكر واقعي منطقه و روحانيتي بدور از خرافات، و تجددطلبان واقعي فرهنگي و اجتماعي، بايد مردم را عليه استعمار تمدن غربي به سلاح جهاد مجهز كند؛ در مردم غرور جهاد با فساد تمدن غربي و موسسان آن و سردمداران آن ايجاد كند؛ اين عقده مفعوليت فرهنگي و اجتماعي را از بين ببرد و فرهنگي با ايمان، سازنده و خلاق را براساس يك زيربناي صحيح اقتصادي و اجتماعي بنيان بگذارد.»1
در آنچه من در آن زمان نوشتهام، هيچگونه علماليقيني نميتوانست وجود داشته باشد و آنچه من نوشتهام عاري از اصطلاحات نسبتا مجرد آن دوره نيست. وقتي كه در آن زمان يا يكي، دو سال بعد در آمريكا نسخههايي از كتاب سانسور شده را دست اين و آن دادم.
به ويژه بسياري از چپيهاي آن دوره از خارج از كشور، همه ميگفتند كه اين پيشبيني به كلي غلط است و به زودي هم غلط از آب درخواهد آمد. اين نكته را در نظر داشته باشيد كه در بازجوييهاي ساواك از من در زندان سال 52 چيزي در ارتباط با اين كتاب و اين نتيجهگيري نيست.
مرا به اين دليل گرفته بودند كه من مقالهاي تحت عنوان «فرهنگ حاكم و فرهنگ محكوم» و مقالهاي در ارتباط با سالگرد مرگ جلال آلاحمد و مقالهاي درباره ناصرخسرو نوشته بودم و تقريبا همه سوال و جوابها مربوط به مقاله اول بود با مقداري بدوبيراه به آلاحمد، توسط «حسينزاده»ي شكنجهگر.
در اتاق تمشيت پاي مرا كابل ميزدند تا من بگويم هويت كسي كه از من مقاله را گرفته و چاپ كرده چيست. من به ياد چشمهاي نيمهكور آن روزنامهنگار كابل ميخوردم و نميگفتم، در حالي كه در تمام مدت- بعدها معلوم شد به دليل اينكه دوست شاعرم دكتر جواد مجابي پس از انقلاب از هويت آن روزنامهنگار اطلاع پيدا كرده بود- او ساواكي بوده و خندهدارتر اين بود كه پرويز ثابتي، معاونش سرتيپ زنديپور كه بعد ترور شد و حسينزاده جلاد، با ضبط صوتي در برابرشان از من بازجويي دستهجمعي كردند و مدا5م به من ميگفتند كه تو چون كلمه قاپدي- قاشدي را كه مردم تبريز روي مينيبوس گذاشته بودند، در اين مقاله به كاربردهاي «پس تو ميخواهي» اين عين حرف ثابتي بود: «ميخواهي پيشهوري بشوي!» به همين سادگي.
مساله اين است كه من تيري به تاريكي در كرده بودم، در پاراگراف آخر تاريخ مذكر -كه بعدها به هر طريق درست از آب درآمد- دستكم در بسياري از ابعادش - دو، سه مامور عاليرتبه ساواك از آن بياطلاع بودند. در اوايل انقلاب، ناشر اوليه آن، غلامرضا امامي، مرا به انبار ناشري در ناصرخسرو برد كه كتاب را به صورت غيرقانوني چاپ كرده بود. انبار گنده پر از انبوه كتاب 110 صفحهاي «تاريخ مذكر» بود.
وقتي كه از انباردار خواستيم كه ناشر را پيدا كند، گفت: «ايشان به سفر زيارتي مشرف شدهاند.» به همين سادگي و من تا به امروز از باب انتشار تاريخ مذكر ديناري نگرفتهام و به همين دليل ياد حرف والتر بنيامين ميافتم كه «قدرت در ارتجال نهفته است.
همه ضربات قاطع را با دست چپ زدهاند.» باز هم بگويم كه دست چپ گرچه ممكن است ناشي عمل كند، اما طرف مقابل احتمال سيلي خوردن با دست راست را حدس ميزند و غالبا هم حدسش صائب است، اما ناگهان يكي با دست چپ ميخواباند در گوشش. تاريخ به علت مركب و ناموزون بودنش، دائما چپاندر قيچي رفته است.
كساني كه گاهي و در بسياري موارد، غالبا، حرف صائب را زدهاند، سياستمداران حرفهاي نبودهاند. ولي قدرت استشمام آينده را به صورت خاصي يا به صور خاصي داشتهاند.
به همين دليل كسي كه مينويسد، در ضمن «نويسانده» هم ميشود و گهگاه روشنفكر و نويسنده در وجود بعضيها جمع ميشوند. به دليل اينكه، حتي تحصيلكردهترين روشنفكران نويسنده، اگر در هر قلمي كه ميزنند آن پوزه ناخودآگاه آيندهنگر را نداشته باشند، كار جدي تحويل نخواهند داد.
اگر امروز كارل ماركس را از خواب مرگ به ترفندي بيدار كنيد و بگوييد: ببين ثمره كارت را! روسيه، لنين و تروتسكي را تحويل گرفت، ولي يلتسين و پوتين را تحويل داد، ممكن است عدهاي فكر كنند كه او از كرده خود پشيمان خواهد شد و خط بطلان بر «بيانيه كمونيست»، «سرمايه» و «گروندريسه» خواهد كشيد. ولي ممكن است او به سادگي بگويد: «نشان دهيد جايي را كه من در آن گفته بودم در روسيه انقلاب كمونيستي خواهد شد.»
ممكن است بلافاصله بگوييم: «بالاخره بر شوروي دهههاي متمادي سيستم كمونيستي حاكم بوده است!» ممكن است هم ما راست بگوييم، هم ماركس. ولي در اين ميان حرف راست را فقط تاريخ زده است. انقلاب كمونيستي شده، حاكم بوده، و به هر دليل سقوط كرده، اما همانطور كه ماركس هم نميتوانست پيشبيني كند كه در روسيه انقلاب كمونيستي صورت بگيرد، ممكن است در آينده تاريخ شوروي يا روسيه، آلترناتيو ديگري پيشنهاد كند.
روح آن آلترناتيو را به نظر من بايد در ادبيات روسيه و شوروي جست، از تولستوي و داستايوفسکي و چخوف تا زامياتين و بولگاكف. ميگويم «روح» آن آلترناتيو را و نه خود آن را. جلال آلاحمد در اجراي نثر روحيه ارتجالي داشت، اما در اجراي رمان نداشت، به همين دليل مدير مدرسه، نفرين زمين و غربزدگي، در واقع يك كتاباند به سه نام در سه موقعيت فرهنگي، ولي رمان نيستند.
آلاحمد نثرنويس بزرگي است، ولي رماننويس كوچكي است است. تعهد رماننويس در جايي غير از تعهد آلاحمدي و در برابر آن تعهد بهآذيني نوشته شده است. اينها هيچ كدام نتوانستند رمان بنويسند. بهآذين حتي نثرنويس خوبي هم نبود.
عشق و نفرت توامان به و از زن از يكي بود يكي نبود جمالزاده شروع شد و كشيد به بوف كور و بعد سنگ صبور و روزگار دوزخي آقاي اياز و شازده احتجاب و سووشون و بعد به آثار ديگر در عصر امروز ما كه هنوز به صورت موضوع اصلي فرهنگ ما مانده است ما درون تاريخ را نوشتيم.
جلال آلآحمد ظاهر آن را نوشت. در «تاريخ مذكر» فارسي من به بخشي از اين مسائل اشاره كردهام، متن كامل آن در تاريخ مذكر گنجانده شده و در كتاب «آدمخواران تاجدار» (رندوم هائوس- وينتج، 1977) نوشتهام، تقريبا 10 سالي پس از نگارش «تاريخ مذكر» فارسي آمده است، البته پس از انقلاب نيز «تاريخ مذكر و فرهنگ حاكم و محكوم»، به صورت دو كتاب در يك كتاب چاپ شده است.
آن نيز فاقد متن كتاب انگليسي است. غرضم از دادن منابع اين است كه هر نويسندهاي ممكن است اشاراتي به آثاري از خود بكند كه ممكن است حتي از ذهن خواننده و متن هم دورمانده باشد. البته غرض ديگر هم اين است كه تاريخ تصادفا قابل پيشبيني است.
بر علميت گذشته آن ميتوان طرحي تعيين كرد، اما چون علميت آينده آن، معيار سنجش و پيشبينياش را هنوز نيافته. تير صائب به سوي آينده آن نميتوان انداخت.
آقاي دكتر، برخي بر اين عقيدهاند كه «روشنفكري» در ايران برآمده است از ضديت متجددان ايراني با سنت. اين امر در حالي اتفاق ميافتد كه بهزعم من نبود تجرد روشنفكرانه و سنت، هزينههاي سنگيني براي نويسندگان روشنفكر ايراني داشته است.
در عين حال گفته ميشود كه امر روشنفكرانه در ايران اين اشتباه را كرد كه يا اسير مدل چپ تودهاي بود يا به دنبال آرمانهاي ضدراست فرانسوي و همين باعث شد مدل روشنفكري ايران تناسب كمتري با رئاليسم سنتگراي جامعه ايران داشته باشد. آيا اين قولها را صادق ميدانيد؟ توضيح شما چيست؟
سوال شما بسيار دقيق است و به همين دليل جواب بسيار دقيقي را هم ميطلبد. نخست اين نكته سوال شما: «برخي بر اين عقيدهاند كه روشنفكري در ايران برآمده است از ضديت متجددان ايراني با سنت.
اين امر در حالي اتفاق ميافتد كه بهزعم من نبود تجدد روشنفكرانه و سنت، هزينههاي سنگيني براي نويسندگان روشنفكر ايراني داشته است.»
بايد ديد شما درباره كدام مقطع تاريخ اين موضوع را مطرح ميكنيد. من فقط با در نظر گرفتن كليت سوال، جوابي براي آن ارائه ميدهم. اولين حادثهاي كه راي كه نمايندگان تجدد و سنت را زير يك سقف مينشاند، انقلاب مشروطيت است. مشروطيت گرچه ريشههاي تاريخ خود ايران را به عنوان زمينه اصلي خود دارد، اما در ذات خود برگرفته از ساختاري است كه ريشهاش دو انقلاب بزرگ ضدسلطنتي در انگلستان و در فرانسه است.
هر دوي آن انقلابات به پيدايش ساختاري به نام مجلس و پارلمان انجاميد و چون انقلاب فرانسه ضديتاش با سنت قويتر بود با انقلابي خونينتر از انقلاب انگليس ظهور كرد و منجر به سقوط سلطنت شد و حتي عصر ناپلئون هم نتوانست تاج را بالمره به سر پادشاه برگرداند. در آن دو انقلاب دين دخيل نبود و پيدايش طبقه متوسط در دو كشور در واقع زاييده آن دو حركت انقلابي بود.
انقلاب مشروطيت متاثر از اين دو بود، اما درست در مقطعي شكل گرفت كه روسيه تزاري انقلاب 1905 سنپترزبورگ را سركوب كرده بود، انگليس پايههاي استعماري خود را از زمان ناصرالدينشاه در ايران مستحكم كرده بود، اما بازي موش و گربه اين دو قدرت به اصطلاح جنوبي و شمالي بر سفره رنگين ذخاير و سرحدات ايران ادامه داشت.
علاوه بر اين فتواي مبارزه عليه امتياز تنباكو را يك روحاني داده بود و در مشروطيت هم «دوسيد» روحاني بودند كه در كنار بقيه رهبران جنبش فعال بودند و اصطكاكها چنان شديد بود، در همه جبههها، كه حتي پس از آن، هم تقي رفعت و هم نيما يوشيج سخن از «اضطراب» خاصي ميگفتند كه بهراستي بايد برآن نام «اضطراب روشنفكرانه» گذاشت. در عين حال انقلاب مشروطيت، انقلاب تهران و مركز نبود. انقلاب اگر در تبريز با شكست مواجه ميشد، در همه جا يقينا شكست ميخورد.
بين آنچه در تهران و گيلان و ساير جاها ميگذشت، تبريز، رابطه تنگاتنگ ساختاري وجود داشت. انقلاب مشروطيت زادگاه تجدد بود. آناني كه كوشيدند بعدا رضاخان را به سلطنت برسانند، كساني بودند كه در برابر انقلاب مشروطيت كه آن را فرانسوي قلمداد ميكردند، دنبال دخالت دادن ساختارهاي آلماني و ايتاليايي بودند (نگاه كنيد به:
«برلنيها»، نوشته دكتر جمشيد بهنام) و اگرچه يكي، دو تن از آنان حتي در انقلاب هم شركت كرده بودند، اما معتقد بودند كه انقلاب با شكست مواجه شده، يا ميخواستند با شكست مواجه شده باشند و ميگفتند بايد با كوبيدن مراكز انقلاب مشروطيت، به نام كوبيدن ملوكالطوائفي در ايران به بهانه احياي دنياي باستان، سلطنت را احيا كرد و بايد مرد نيرومندي بر سر كار آورده شود، اتفاقا همين عناصر بعدا مجلات سنت را در ايران تشكيل دادند كه درست از مقطع پيدايش رضاخان و قدرت گرفتن او به صورت مستند در كشور ما در اختيار همگان قرار گرفت و همين دولت متمركز رضاشاهي را با سيستم واحد، زبان واحد، احياي عظمت سابق واحد پيش كشيدند و پيش بردند و به هر قيمتي شده، با همين دستگاه فكري هنوز هم بر سنت حاكميت دارند، بهظاهر در فاصله با قدرت حاكم قبلي، اما مدام در حال داد و ستد زيركانه با عناصر آن.
اما روشنفكران ايران كه تعدادي از آنان، در شمار نويسندگان كشور هم بودند، زندانيان طويلالمدت هر دو شاه پهلوي بودند، خواه آناني كه چپي بيش از حزب توده بودند و خواه آناني كه چپي نبودند و هر دو شاه گمان ميكردند كه ممكن است با آنان مخالف باشند و خواه آناني كه چپي مستقل بودند يا جدا از چپ، روشنفكراني بودند كه به طور كلي نميخواستند در خدمت حاكميت درآيند، حتي اگر كارمند، معلم يا استاد دانشگاه بوده باشند.
اين نويسندگان و روشنفكران از همان زبان مشروطيت، بودند كه زباني به نام زبان معاصر درست كردند و بنيان تفكر جديد روشنفكري و روشنگري در ايران را گذاشتند. در اين ترديدي نيست كه حزب توده از زمان تشكيلاش، مقداري تاثير در اذهان به وجود آورد.
اما به طور كلي، نخست اين تقيرفعت بود كه ملكالشعراي بهار را مجبور به اعتراف به شكست كرد و ملكالشعراي بهار، نماينده سنت بود. اين زبان هدايت و بعد صادق چوبك و بعد آلاحمد و بعد گلستان و بعد زبان نسل ما بود، در كنار يكي، دو نويسنده تودهاي كه در برابر سنت قد علم كردند. تمام تجدد دهه 30، 40 و 50 در خارج از حوزه حزب توده از يكسو و سنت از سوي ديگر شكل گرفت.
حزب توده آن ادبياتي را معرفي كرد كه استالين و استالينيسم ميخواستند معرفي شود، از نظريههاي ادبي سانسورشده در شوروي از شعر و رمان اپوزيسيون در شوروي، ما همه از طريق انعكاس آنها در اروپا و آمريكا آگاه شديم احزاب استالينيستي در سراسر جهان بر سر تئوريسينها و نويسندگان و شاعران بزرگي چون «اشكلوفسكي»، «ياكوبسن»، «باختين»، «بولگاكف»، «زامياتين»، «ماندلشتام» و «آخماتوا» ميكوبيدند و همه اينها را خائن ميدانستند، در حالي كه اينها از دهه 60 ميلادي به بعد در سراسر فرهنگ نظريهپردازي و نويسندگي در جهان تاثير گذاشتند.
از سوي ديگر، درست است كه در مجله «سخن» تعدادي مترجم و منتقد پيشرو و متجدد كار ميكردند و در سالهاي اول شكلگيري آن، هدايت و چند تن ديگر در آن فعاليت كرده بودند، اما تلقي «دكتر خانلري» از تجددي غير از آن تجددي كه او خود را نماينده آن ميدانست، با هيچ معيار جديدي تجدد به حساب نميآمد، در ابتدا، به حذف نيما و تجدد نيمايي و در تعقيب آن به حذف جدي قصه كوتاه و بلند و شعر جدي نيمايي و شاملويي و شعر نسل ما انجاميد.
اين شايد يك سوي قضيه باشد، سويه ديگر آن مواضعي بود كه ادبيات متعهد ايران در برابر سنگرهاي ادبي ارتجاع گرفت. سنگرهاي ادبي ارتجاع در درجه اول «يغما»، «وحيد و «ارمغان» بودند و در درجه دوم «سخن» و «راهنماي كتاب»- وضعي كه آزاديستان در برابر تقي رفعت بهار و «دانشكده» ميگرفت، موضعي بود كه ما عليه مجلات رسمي كلاسيك عصر خود گرفتيم.
خانلري شعري را در سخن تبليغ كرد كه شاعران آن با نهضت نيمايي يا به طور مشروط موافق بودند، مثل نادرپور يا كاملا با آن مخالف بودند.
ادبيات متجدد ايران در برابر اين تجدد ولرم- نه در حوزه ترجمه – بلكه در حوزه شعر و قصه جديد ايران، قد برافراشت و پا گرفتن مجلات مستقل پرتحرك، مثل «صدف»، «كتاب ماه»، «كتاب هفته» [كيهان]، «آرش»، «آناهيتا»، «جگن»، «جهان نو» و چندين گاهنامه شعر و ادب پايتخت و شهرستانها، توانست نشان دهد كه خلاقيت ادبي، در جايي غير از ساختارهاي سنت و ساختارهاي دولتي نهفته است.
در اين لحظه به ساختارهاي ادبيات دولتي در عصر كنوني كاري ندارم. يعني ساختارهايي كه نوعي ادبيات رسمي امروزين را در برابر ادبيات مستقل از رسميت رواج ميدهند، ولي آن ساختارهاي رسمي ادب گذشته و پيش از انقلاب هم خطمشي خود و هم آرمانهاي مربوط به نوعي تكيه بر شرقشناسي و... را در يكي، دو مجله با حذف همان آدمها، يعني نيما، شاملو، اخوان، گلستان، گلشيري، و به طور كلي مخالفان سنن استشراق و مدافعان امروزين آن در جامه مبدل مجلات قطور به ظاهر كلاسيك، با چند رشوه ناچيز به ادبيات غربي و ادبيات خارج از كشور ادامه ميدهند. ولي ادبيات امروز ايران، هم در شعر، هم در رمان و هم در نقد و نظريهپردازي ادبي قويتر از آن است كه سانسورهاي محيلانه اين نوع مقالهها بتوانند بر آن خللي وارد كنند.
اما اجازه بدهيد درباره آن «مدل چپ تودهاي و آرمانهاي ضد راست فرانسوي» توضيح بيشتر بدهم كه روشنفكران ايران بهزعم شما «اسير» آنها شده و در نتيجه آن مدل روشنفكري ايران در تناسب كمتري با رئاليسم سنتگرايانه جامعه ايران قرار گرفت.
رئاليسم سنتگرايانه قاعدتا بايد خود را مبتني بر نوعي واقعيت كرده باشد كه ما به ظاهر با مدل چپ تودهاي و آرمانهاي ضد راست فرانسوي با آن، يا عليه آن وارد يك تناسب كمتر يا بيشتري شده باشيم. من خودم هرگز تودهاي نبودهام. هميشه ضد استالينيست بودهام. تودهايها همه اين را ميدانند و هرگز از ديدگاه تودهاي و استاليني به مسائل نگاه نكردهام.
گرچه مثل هر روشنفكر جدي عصر خود از ماركسيسم واقعي، مثل ساير جهانبينيهاي اجتماعي پيشرو متاثر بودهام. تعداد زيادي دوستان در چپ جهاني داشتهام. «اولين ريد» ، فمينيست ماركسيست و «جورج نواك» از دوستانم بودهاند و آنارشيستي مثل نوام چامسكي و فمينيستي مثل «هلن سيكسو» نيز از دوستانم بودهاند. ولي من يك مدافع حقوق بشر بودهام.
در دوران شاه، وقتي كه بهآذين را گرفتند، در آمريكا اعلاميه براي دفاع از او را به فارسي و انگليسي من نوشتم، در طول شش، هفت سال اقامتم در آمريكا از همه زندانيان سياسي، از روشنفكر و روحاني و شاعر و نويسنده و روزنامهنگار دفاع كردم. دفاع از حقوقبشر، دفاع فقط از كساني نيست كه همعقيده آدم باشند. در اين نوع دفاعها دوستاني مثل آلن گينزبرگ، نوام چامسكي، رمزي كلارك و دانيل لندبرگ در كنار من بودند.
ولي وقتي كه من در سال 60 در زندان بودم، سخنراني بهآذين و كسرايي و شورايي كه آنان در مقابله با كانون نويسندگان ايران تشكيل داده بودند، به اعضاي كانون، از جمله من انواع نسبتهاي ناروا را دادند. دشواري اصلي من با اين نوع ماركسيسم در اين بود كه اينها، هم ميتوانستند روزنامهنگاري مثل «محمد مسعود» را به دست «خسرو روزبه» استثنا بكشند و هم آن را به اشرف پهلوي نسبت بدهند چراكه اشرف پهلوي خودبهخود به عنوان يك بدنام شناخته شده است.
ولي سوال من چيز ديگري است: آن رئاليسم سنتگرايانه چيست؟ اگر رئاليسم اين باشد كه من در شهر تبريز به دنيا آمدهام، در خانوادهاي فقير و كارگر و بعد صاحب تحصيلات خاصي شدهام. زن گرفتهام، جدا شدهام، دوباره زن گرفتهام. دانشگاهي بودهام.
چندينبار بازداشت و زنداني شدهام. سفر رفتهام، دنيا را ديدهام، كار كردهام، پول درآوردهام، بيپولي شدهام، باپول و بيپولي سروكار داشتهام، تحت تعقيب بودهام، اهل كانون بودهام، اهل انجمن قلم بودهام، بهرغم اين همه آدم كه ميشناسم، دوستشان داشتهام، دوستم داشتهاند، تنها بودهام، پشت ميزم، با كاغذ و قلمي كتاب نوشتهام بيش از 50 سال، و اين چيزها را نوشتهام، خيال كردهام، اين آدمهاي بد و خوب و متوسط، درست و منحرف و چپ و راست را روي كاغذ ريختهام، يك تاريخ قومي و تباري داشتهام و يك تاريخ ايراني و يك تاريخ اسلامي و در عين حال يك تاريخ جهاني و مجموع اينها همه از طريق دو زبان و 99 درصدش به زبان فارسي و يكدرصدش به زبان انگليسي در اختيار ديگران گذاشته شده و من بر همه اينها خيال يك فرد، فقط يك فرد را افزودهام، آن فرد، اسمش رضا بوده، به همين دليل هم آزاده خانم منم هم بيب اوغلي منم، هم شادان منم، هم اياز منم، هم منصور منم، هم محمود منم، هم كيميا منم و همه حوادث هم خود منم.
يك فرد، همان رضا، هم منتقد خود بوده، هم منتقد ديگران، هم خودزني كرده، هم ديگرزني. فقط يك هدف داشتهام، كه آن را بيش از هر نويسنده كشور خودم، در يك نويسنده كه هزاران فرسخ از كشورم فاصله داشته ديدهام، مردي كه هر سال بدون استثنا دو كتاب را ميخوانده، يكي عهد عتيق را و ديگري دنكيشوت را و ميخواسته عهد عتيق سرزمين خودش، يعني آمريكاي دور و بر رودخانه ميسيسيپي يا جنوب ايالات متحده آمريكا را بنويسد و اگر او نبود شايد نويسندگان آمريكايجنوبي امروز نبودند و من هم به اين صورتي كه نويسنده شدم نبودم و اين واقعيت است.
كسي آذربايجان را به صورت رمان ننوشته. من نوشتهام و من آن را سعي كردهام واقعيت بدهم. اينكه اجازه نداشتم زبان مادريام را ياد بگيرم، دليل نميشد كه زبان ديگري را ياد نگيرم و در آن زبان ننويسم.
ادامه در گفت و گوي2