امير قادري:ديشب داشتم برنامه نود ميديدم. باشگاه پاس را فروخته بودند (باشگاه پاس را فروخته بودند!!) و خبرنگارها رفتند سراغ قديميهاي باشگاه كه از آنها درباره اين ماجرا بپرسند. نوبت اصغر شرفي كه شد، به نظرم رسيد يكي از نسل قبل حرف ميزند.
شرفي ميگفت: اين باشگاه خاطراتش است، پاس اسمي بوده كه به مردم كشورش شادي بخشيده و شادماني داده (حرفهايش خيلي قديمي است؟) و اينكه فردا اگر نوههايش ازش بپرسند سالها پيش چه ميكرده، او بهعنوان يك پدربزرگ چه طور از روزهاي جواني حرف بزند؟ از روزگاري كه بهعنوان يك جوان جسور، با پيراهن اين باشگاه، ميدويده و چمن سبز ورزشگاه را لگد ميكرده و گل ميزده و اينها.
دلم گرفت، نه فقط به اين خاطر كه پاس را فروخته بودند (ما كي طرفدار پاس بودهايم كه حالا باشيم؟ جز آن روزي كه در 10 دقيقه پاياني سه تا گل از پرسپوليس خورد). بيشتر دلم گرفت وقتي بين اين همه صحبت درباره خريد و فروش، حرفهاي اصغر شرفي به نظرم اينقدر قديمي آمد.
صحبت درباره خاطرات و هويت و شادكردن و به وجد آوردن تماشاگر، انگار زمزمهاي بود از حلقوم نسلهاي قبل، كه هيچ ربطي به ما و روزگار ما نداشت. اين حرفها كه نبايد اين قدر قديمي و بيقدر به نظر برسد.
اينها مال ديشب بود و امروز كه آمدم روزنامه، چشمم افتاد به باني فيلم امروز، حرفهاي جواد شمقدري در اينباره كه حالا ديگر ميشود سينماي ايران را حذف كرد. سينماي كشور ما به جايي رسيده كه ميشود حذفش كرد. اين حرف را تا به حال كسي نگفته بود.
بد اين سينما را گفته بوديم، مثل اين دوره آخر جشنواره فجر، ازش قطع اميد كرده بوديم، ازش متنفر شده بوديم، به نظرمان رسيده بود كه ريا و بلاهت دارد مغز استخوانش را پوك ميكند، از فيلمهاي جشنوارهاي و آثار «فرحبخش»اياش، به حد جنون رسيده بوديم، ولي اينكه يكي پيدا شود و بخواهد عين باشگاه پاس، خبر پاكشدن سينماي ايران از خاطراتمان را بدهد، حيرتانگيز است.
بعضي اتفاقها نبايد بيفتند، اصلا فكرش را هم نبايد بكنيم. اين طوري ميشويم مثل اصغر شرفي، بيخاطره و بيپشت. چيزي نخواهيم داشت كه تعريف كنيم، حرفي نخواهيم داشت كه بزنيم، خاطرهاي نخواهد بود كه به آن افتخار كنيم. مثل قصههاي علمي تخيلي، تبديل ميشويم به آدمهايي كه همه شبيه هم شدهاند، عوض اين كه با غرور و خون گرم، حضور و وجودمان را به جهان اطراف تحميل كنيم، ميشويم چند تا آدم ذليل بيخاطره، بيهويت، بيدرك و راضي. اينجا همه چيز روي هواست.
بخشي از حرفهاي جواد شمقدري درست است. اين كه ضريب نفوذ سينماي ايران، چه قدر كم است. اينكه بخش مهمي از محصولات سالانه اين سينما، امكان و فرصت اكران ندارند: «20 درصد مخاطب داريم و ميتوانيم مثل خيلي از كشورها سينما را حذف كنيم.» اينكه 80 درصد بودجه اين سينما را دولت ميپردازد و بالاخره اينكه اين سينما جنازهاي بيش نيست.
اين حرفها را قبل از آقاي شمقدري خيليهاي ديگر هم زدهاند، حرفهاي درستي هم هست، اما هيچكدام از اين حرفها دليل حذف سينماي ايران نميشود. جواد شمقدري نگفته «بايد» اين سينما را حذف كنيم، گفته بايد تغييرش داد يا «ميشود» حذفش كرد، اما صحبت درباره همين «ميشود» است.
با همه اين بد و بيراهها، با وجود همه كمبودها و مشكلاتي كه پذيرفتهايم، باز بايد با اين «ميشود» مبارزه كنيم. اين ديگر خانه آخر است و شوخي نيست. حالا كه قرار است همه چيز با يكپنجم و يكهفتم و دودهم و درصد و تومان و ريال سنجيده شود، اجازه ندهيم كه سينماي ايران به سرنوشت باشگاه پاس دچار شود، يك موسسه خصوصي باشگاه پاس را خريده: همين و تمام.
وقتي بيشتر زورمان ميگيرد كه به اين نكته فكر كنيم بخش مهمي از اين نفوذ اندك و بياعتباري سينماي ايران بهخاطر سياستهاي دولتي است.
وقتي فيلمها را به معناگرا و فاقد معنا تقسيمبندي ميكنيم، وقتي به فيلمهايي وام و اعتبار ميدهيم كه ميدانيم ارتباطي با انبوه تماشاگر برقرار نخواهند كرد، وقتي تلقيمان از فيلم فاخر، آن چيزي نيست كه مردم ما بهخاطرش به سينما ميروند و هنرمندان و منتقدان ما تاييدش ميكنند، وقتي با هزار و يك بايد و نبايد، سينما را اسير كردهايم، وقتي جوايز جشنواره فجرمان مثل پارسال اهدا ميشوند، وقتي افتخارمان ميشود جوايز خارجي فيلمهايي كه سازندگان يا اصلا بلد نيستند دوربينشان را روشن كنند، يا از عدم نمايش و توقيف فيلمهايشان در داخل كشور نان ميخورند...
اينها همه به كنار، اين روزها سيديهاي قاچاق فيلمهاي روي پرده در تمام شهر پخش شده است، اينطوري به قول سعدي ديگر: «سنگ را بسته و سگ را گشادهايم.»
اينا البته دليل نميشود كه سينماگران و سينمايينويسان ما بيتقصيرند. اتفاقا بخش مهمي از اين اشكالها به خود ما برميگردد. نه ديروز و امروز كه فردا هم به سينماي رياكار و دست به عصا و اغلب نابلد كشورمان گير خواهيم داد. همچنان معتقديم كه در اين سينما سالي دو، سه فيلم به دردبخور، بيشتر توليد نميشود، اما همه اين بحثها مال وقتي است كه اصل وجود سينماي ايران مورد شك و ترديد قرار نگيرد.
اين حرفها همه مال وقتي است كه در چارچوب اين سينما بحث كنيم. سينماي امروز ايران اغلب فاجعه است، حرفم فقط اين است كه در بروز اين فاجعه همه ما مقصريم، اما اينكه بحث حذف اين سينما را مطرح كنيم...، نه رفيق، خيلي خطرناك است.
باشگاه پاس فروخته شد و رفت پي كارش. ميترسم به سرنوشت اصغر شرفي دچار شويم. ميترسم ما هم انگار از سيارهاي ديگر، براي نوههايي از سيارهاي ديگر، تعريف كنيم كه سينماي ايراني بود و در اين سينما فيلمهايي ساخته شد مثل رد پاي گرگ و سفر به چزابه و ليلا و شوكران و سرب و بودن و نبودن و نفس عميق و سنتوري... اينكه مردم در سالنها شاد بودند يا غمگين ميشدند و خاطراتي داشتند و... و خلاصه اينكه يادش به خير.
amirghaderi@cinemaema.com