24 شماره     دوشنبه، 21 خرداد 1386   صفحه اصلي  

گلشيري شاگرد سخت کوش جمع بود
نان خوردن از مكتب يا كتاب؟
مرگ سعيد موحدي
خانه‌اي كه باشگاه كتاب بود
نويسنده نيجريه‌اي برنده اورنج
«مک‌کي» برنده جايزه گريفين شد
حذف آثار كلاسيك از درس‌هاي لهستان
آموزش نقد ادبي در شهر كتاب

مرگ سعيد موحدي

هم‌ميهن: سعيد موحدي از محققان ادبيات عاميانه ايران صبح ديروز در 40 سالگي بر اثر سکته قلبي درگذشت. موحدي متولد 1346، متاهل و صاحب يک فرزند بود.

اين محقق و کارشناس ميراث فرهنگي کار جدي خود را از سال 1373 با پژوهشي درباره قصه‌هاي عاميانه منطقه استان مرکزي آغاز کرد كه حاصل كار، تحقيقات ميداني گسترده‌اي بود كه تحت عنوان «شوقات» منتشر شد.

او که مديريت نشر آستانه را هم برعهده داشت، مشغول گردآوري تمثيلات انجيل و نيز نگارش رماني با موضوع جنگ بود که با مرگ خود آنها را نيمه‌تمام گذاشت. گفتني است آخرين مقاله سعيد موحدي در شماره آينده مجله بخارا منتشر خواهد شد.

گروه ادب و كتاب روزنامه هم‌ميهن درگذشت سعيد موحدي را به بازماندگان او تسليت مي‌گويد.



خانه‌اي كه باشگاه كتاب بود

هم‌ميهن: گران‌ترين خانه منطقه دورست انگليس، ‌پس از مرگ صاحبش به‌فروش رفت، اما جلسات كتابخواني در آن ادامه دارد. گيلي سويج، صاحب اين خانه‌ زيبا و بزرگ چندين دهه بود كه خانه خود را تبديل به محلي براي ملاقات كتابخوانان منطقه كرده بود. اين خانه كتابخانه‌اي بسيار بزرگ داشت و بهترين منبع براي عاشقان كتاب در دورست انگليس بود.

وارثان گيلي سويج، پس از باز كردن وصيت‌نامه او فهميدند مالك پيشين خانه تاكيد كرده است كه كسي كه خانه را مي‌خرد، حق ندارد به كتابخانه آن دست بزند و همچنين جلسات هفتگي كتابخواني بايد در اين خانه برقرار باشد.

يك زوج ثروتمند عاشق ادبيات، 700 هزار پوند براي اين خانه پول داده‌اند و هر هفته ميزبان اعضاي باشگاه كتاب دورست هستند.



نويسنده نيجريه‌اي برنده اورنج
هم‌ميهن: جايزه 30 هزار پوندي اورنج در انگلستان به نويسنده نيجريه‌اي، چيماماندا اديچي رسيد. رمان او كه توانست برنده اين جايزه معتبر بريتانيا شود، «نيمي از يك خورشيد زرد» نام دارد. اين رمان با استقبال زيادي در جامعه بريتانيا مواجه شد و منتقدان انگليسي، اين نويسنده اهل نيجريه را يكي از اميدهاي آينده ادبيات داستاني اين كشور مي‌دانند.

اديچي 29 سال دارد و دو سال جوان‌تر از زادي اسميت است كه دو سال پيش توانست جايزه اورنج را به خود اختصاص دهد. رمان «نيمي از يك خورشيد زرد» به روايت جنگ‌هاي داخلي نيجريه از ديد يك زن اختصاص دارد. جايزه اورنج يکي از مهم ترين جوايز ادبي بريتانياست که هر سال به يکي از نويسندگان زن که اثر خود را به زبان انگليسي نوشته باشند اهدا مي شود.


«مک‌کي» برنده جايزه گريفين شد

مهر: دان مک‌کي که براي سومين‌بار نامزد جايزه شعر گريفين شده بود، اين بار موفق شد جايزه 50 هزار دلاري را نصيب خود کند.

به گزارش مهر، با اعلام برندگان جايزه شعر گريفين در سال 2007 دو نفر توانستند جايزه 100 هزار دلاري را بين خود تقسيم کنند.

بر اين اساس «چارلز رايت» بهترين جايزه شعر بين‌المللي و «دان مک‌كي» جايزه شعر گريفين را نصيب خود کردند. اين هفتمين جايزه شعر گريفين است که در کانادا اعطا مي‌شود.

اين جايزه بين‌المللي همزمان به شاعراني از کشورهاي مختلف که به زبان انگليسي شعر سروده يا شعرهايشان به انگليسي ترجمه شده است، اعطا مي‌شود. اين جايزه معتبر ترين جايزه شعري است که در کانادا اهدا مي‌شود.



حذف آثار كلاسيك از درس‌هاي لهستان

ايسنا: مساله حذف آثار كلاسيك ادبيات جهان از برنامه آموزشي مدرسه‌هاي لهستان، بروز اختلاف ميان مقام‌هاي اين كشور را موجب شده است.

وزير آموزش لهستان اخيرا خواستار جايگزيني آثار نويسندگان كاتوليك لهستاني به‌جاي آثار كلاسيك ادبيات جهان مانند آثار «داستايوفسكي»، «كافكا»، «جوزف كنراد» يا «گوته» شده است؛ اما نخست‌وزير لهستان ضمن مخالفت با اين مساله، بر لزوم تدريس آثار بزرگ ادبيات جهان در مدرسه‌هاي اين كشور تاكيد كرد.

وزير آموزش لهستان اخيرا اعلام كرده بود كه بهتر است به جاي آثار اين نويسندگان، كتاب‌هايي از جمله مجموعه آثار پاپ‌ژان پل دوم تدريس شود. اين در حالي است كه نخست‌وزير لهستان با دخالت در اين تصميم‌گيري، حذف آثار كلاسيك را از مدرسه‌هاي لهستان تنها يك شوخي دانست.



آموزش نقد ادبي در شهر كتاب

خبرگزاري ميراث فرهنگي: دوره آموزشي پساساختگرايي و نقد ادبي توسط اميرعلي نجوميان از 25 تيرماه برگزار مي‌شود. مباحث نظري اين دوره عبارت‌اند از: تعريف ساختار، نشانه، بازي و مرکز (دريدا)، تفاوت اثر و متن (بارت)، تعريف مولف (بارت و فوکو)، بينامتنيت (کريستيوا و ژنت)، گفتمان و ارتباط آن با قدرت (فوکو)، رابطه زبان و ناخودآگاه (لاکان) و بررسي استراتژي‌هاي واسازي يا ديکانستراکشن (دريدا).

در طول دوره، رمان سه‌گانه نيويورکي نوشته پل استر با رويکرد پساساختگرايي مورد نقد و تحليل قرار مي‌گيرد. دوره آموزشي نقد ادبي در 10 جلسه روزهاي دوشنبه از ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار مي شود. علاقه‌مندان مي‌توانند تا 14 تيرماه با شماره 88806743 تماس بگيرند يا به شهرکتاب مرکزي واقع در حافظ شمالي، نبش زرتشت شرقي مراجعه کنند.



 

صفحه نخست :: فرهنگ :: ادب و کتاب    PDF
گفت‌و‌گوي هم‌ميهن با رضا فرخفال - بخش پاياني
گلشيري شاگرد سخت کوش جمع بود

مريم منصوري: در داستان‌هايي که از شما در جُنگ اصفهان چاپ شده به فرم و شکل روايت بيشتر توجه داشته‌ايد. آيا اين تحت‌تاثير آموزه‌هاي جنگ بوده است‌؟

من اين حرف شما را که مي‌گوييد: «توجه بيشتر به شکل و فرم روايت» نمي‌فهمم. واقعا مي‌گويم که نمي‌فهمم. مي‌شود آدم چيزي را روايت کند و اين روايت، حالا در زبان يا هر مديوم ديگري، خالي از شکل و فرم باشد.

شما يک گزاره ساده روايي را، حتي در حد يک جمله، مي‌توانيد با پس و پيش کردن مفردات جمله، با دست‌کاري نحو در جمله، به صورت و اشکال مختلف و حتي با معاني مختلف ارائه دهيد. اين دوگانه‌انگاري، فرم و محتوا و تقدم اين بر آن يا آن بر اين، باز هم از حرف‌هاي آن سال‌هاست.

چرا بايد هنوز از نسل شما شنيده شود؟ بله، اهل جنگ در آن سال‌ها به چنين تفکيکي اعتقاد نداشتند و شايد بشود اين طور گفت که اين نقطه عزيمتي بود که حرف و سخن اهل جنگ را از حرف و سخن بعضي گروه‌ها در شهرستان‌ها و پايتخت متمايز مي‌کرد.

اما درباره تاثير جلسات جُنگ بگويم که اين تاثير بسيار عميق بود. اين جلسات از يک لحاظ شبيه آن چيزي بود که اينجاها، يعني در غرب کلاس يا کارگاه نگارش خلاق مي‌گويند. يعني کلاس صناعت و فوت و فن نوشتن. در اين جلسات، گلشيري با اينکه يک پا معلم بود، شاگرد سختکوش جمع هم بود.

همه چيز هم بر مدار رفاقت مي‌گذشت و هرگونه «بده بستان ادبي» – تعبيري از خود گلشيري – در فضاي همين رفاقت صورت مي‌گرفت. گاهي مجادله و مرافعه هم داشتيم. به‌خصوص که هرکس براي خودش حق وتو داشت. اما اصل بر اقناع بود و رفاقت که اين دومي‌ خيلي براي همه ما عزيز بود.

مثلا در اين جلسات خطاهاي دستوري گرفته مي‌شد و اين کار در تخصص «جليل دوستخواه» بود که هرکس چيزي مي‌خواند، بلافاصله اشتباهات دستوري را مي‌نوشت و فهرست‌وار جلو چشم او مي‌گذاشت. اين غلط‌هاي دستوري و زباني از نگاه «دوستخواه» و بعد‌ها «موسوي فريدني» فقط غلط دستوري نبودند، بلکه فجايعي در حد ملي تلقي مي‌شدند.

اما به نظر من، مهمترين تاثير را ابوالحسن نجفي داشت. با مباحث و مقولات تئوريکي که درباره زبان و ادبيات مطرح مي‌کرد يا مواضعي که مي‌گرفت. بعد از يک سالي، احمد ميرعلايي هم از انگليس برگشت و با اندوخته‌هايش از ادبيات انگليسي، افق فکري و ادبي جمع را گسترش داد.

اما من باز هم بر نقش نجفي تاکيد مي‌کنم. رويکرد عملي او به مسائل و بعد هم خواندن فصل به فصل ترجمه «ادبيات چيست» در جلسه براي همه ما، فرصت مغتنمي بود. من مقدماتي از زبان‌شناسي «سوسور» و نوعي رويکرد به متن را بر مبناي اين زبان‌شناسي، اول بار از صحبت‌هاي نجفي ياد گرفتم.

اين مقدمات بعدها در خارج، وقتي محض تفريح و به اصطلاح بيکاري به تحصيلات عاليه روي آوردم، خيلي در زمينه تئوريک به من کمک کرد. خب، البته در اين فاصله چيز‌هاي ديگري هم خودم، اينجا و آنجا خوانده يا نوشته بودم. تاثير نجفي بيشتر در زمينه تئوري ادبي بود.

در حالي که آن جلسات در کل نوعي کارگاه نگارش خلاق بود. ترکيب اين دو رويکرد، البته يک عيب هم داشت که گاهي ما اين دو را با هم قاطي مي‌کرديم. هنوز هم از قرار در ايران، بحث‌هاي صناعي ادبي را با بحث‌هاي تئوري ادبيات اشتباه مي‌گيرند. به‌خصوص در مقوله شهر، ما جلسات نگارش خلاق نداشتيم.

چيز‌هايي را از «ادبيات چيست» يا مثلا مفاهيمي از جريان «نقد نو» را، مثل چه مي‌دانم... «وحدت ارگانيک» (تشکل) گرفته بوديم و بر همين مبنا به شعر در جلسه‌ها پرداخته مي‌شد. به نظر من، فقر آموزش عملي شعر هنوز هم گريبانگير ماست. اين شايد به نحوي از سنت ادبي ما ريشه مي‌گيرد.

 اينکه براي شعر قداستي قائل هستيم که ما را از پيچيدن در چند و چون فن آن باز مي‌دارد و مانع از آن مي‌شود که با يک رويکرد عملي و تاکيد مي‌کنم صرفا عملي، به شعر بپردازيم.

مثلا اگر حتي از ادباي سنتي و حافظ‌پژوهان بپرسيد که چرا يک غزل حافظ در هشت بيت به تخلص مي‌رسد و پايان مي‌يابد و ديگري در 9 يا 10 بيت، بعيد مي‌دانم که جواب دنياپسندي بتوانند به شما بدهند. اما در مقابل تا بخواهيد درباره توالي ادبيات يا تقدم وصله بر قصه يا بالعکس افاضات دارند.

مساله يافتن يک پاسخ عملي (Applicable) براي اين سوال است و مقصودم از عملي اين است که چه‌طور مي‌شود اين را به يک نوآموز ياد داد؟ بگذريم، چون بيش از اين نمي‌خواهم شرح و بسط دهم.

اما نکته مهم درباره «ادبيات چيست» اين است که اين کتاب، وقتي در اروپا منتشر شد، تاثير زيادي گذاشت. با انتشار اين کتاب بود که تئوري ادبيات به صورت يک موضوع جدي فلسفي دست‌کم در فرانسه مطرح شد. براي آن دسته از فيلسوفان جواني که بعد‌ها تئوريسين‌هاي مکاتب پست‌مدرن شدند، نقش اين کتاب و تاثير آن را نبايد ناديده گرفت. هرچند که حالا ديگر اسمي‌ از سارتر و کتاب «ادبيات چيست» او در مباحث مربوط به تئوري ادبي برده نمي‌شود.

در نقد گذشته‌ها، بگويم که درست است ما هم اين کتاب را با ترجمه عالي نجفي و رحيمي خوانده بوديم، اما متاسفانه اين خواندن ما مثل ديگر خواندن‌هاي خارج از متن يا (Context) فلسفي و فرهنگي آن کتاب بود. تقصيري هم نداشتيم، ما که در پاريس زندگي نمي‌کرديم. اما اين نوع خواندن در نهايت اشکال ايجاد مي‌کند.

اشکال اين بود که نسل ما همه چيز را بريده‌بريده، جسته‌گريخته و خارج از منظر و زمينه لازم خوانده بود. اين ويژگي را مي‌شود به حوزه‌هاي ديگر فرهنگي يا سياسي هم تعميم داد. براثر همين ويژگي است که مثلا «داريوش شايگان» زماني در يک مصاحبه گفته بود که روشنفکري ايران، فاقد انسجام فکري است. اين حرف تا حدودي با توجه به آن ويژگي درست است.

اما خود اين حرف هم اشکالاتي اساسي دارد. اول اينکه قاطبه روشنفکران ايراني در آن سال‌ها اين بخت يا خوشبختي را نداشتند که مثل «شايگان» در عنفوان جواني به اروپا بروند و در بهترين مدارس، به تحصيل فلسفه و علم‌الاديان مشغول شوند و به اصطلاح آب را از سرچشمه بردارند.

در ثاني، بايد ديد که خود اين انسجام چيست و آيا مصاديقي که از «انسجام» فکري در ايران، در مقابل بي‌انسجامي جريان روشنفکري مي‌گذرد، واقعا به لحاظ تاريخي کليت‌هاي منسجمي هستند؟

و آيا اصلا انسجام فکري نداشتن بهتر از آن نيست که آدم انسجام فکري داشته باشد و بعد مجبور شود به مناسبت بازي‌هاي تاريخ، ناگهان آرايش‌ها و پيرايش‌ها يا حتي آن را از بيخ‌وبن عوض کند؟ البته اينجا مقصود از انسجام همان مفهومي است که شايگان از اين کلمه مراد مي‌کند والا عقل‌سليم مي‌گويد که انسجام داشتن بهتر از انسجام نداشتن است، در هر چيزي. از خاطرات‌تان با «هوشنگ گلشيري» در سال‌هاي پيش از مهاجرت بگوييد، يا اهالي ديگر جنگ.

من خاطرات، آن هم از هوشنگ گلشيري زياد دارم. اما هيچ وقت فکر نمي‌کردم که روزي مثل پيرمردها، براي جواني مثل شما خاطره بگويم. مساله زمان براي نسل من يک معضل اساسي است. براي نسل شما انقلاب زماني بسيار دور اتفاق افتاده و مربوط به گذشته است.

اما براي نسل من انگار همين ديروز اتفاق افتاده است. نسل من حدود 28 سال است که مدام «در لحظه حساس کنوني» زيسته است و اين باعث مي‌شود که راحت نتوانيم با سن و سال خود کنار بياييم و راحت اين فاصله ميان نسل‌ها را بپذيريم. نمي‌گويم ما هنوز جوان هستيم، اما واقع اين است که آدم احساس مي‌کند مقادير زيادي از عمر مفيدش به يغما رفته است. اين است که پذيرش نقش مرد مسن خاطره‌گو کمي براي من و هم‌نسلان من مشکل است.

اما بگذاريد خاطره‌اي از رضا سيدحسيني درباره جنگ بگويم. ما بعد از انقلاب فقط يک شماره از جنگ را توانستيم دربياوريم و اين آخرين شماره بود. بعد‌ها که براي انتشارات «زمان» ويراستاري مي‌کردم، يک روز با سيدحسيني و آل‌رسول - مدير زمان – که او هم اصفهاني و از قدماي جُنگ است، نشسته بوديم و سيدحسيني که خيلي به او ارادت دارم، بر سبيل مزاح گفت: «شما اصفهاني‌ها چه مي‌گوييد، درباره مجله‌اي که ديگر نيست و قرار هم نيست منتشر شود؟ هنوز هم در اصفهان جلسه مي‌گيريد و بحث و مجادله مي‌کنيد، آن هم سر چيزي که نيست.»

من گفتم: «حرف شما درست است. اما همين نفس گفت‌وگو کردن، درباره چيزي که نيست و نمي‌تواند باشد، خودش يک عمل ناب ادبي است. اما شما آذربايجاني‌ها که وقتي سه نفر دور هم جمع مي‌شويد و با هم بحث مي‌کنيد، هر لحظه بيم تجزيه قسمتي از خاک ايران مي‌رود... لااقل بحث و مجادله خيالي ما اصفهاني‌ها ضرري براي تماميت ارضي ايران ندارد.»

جنسي از تاثيرات «بهرام صادقي» هم در کارهاي اوليه شما، که در جُنگ منتشر شده، ديده مي‌شود. آيا با او ارتباط نزديکي داشتيد؟ يا اصلا نويسنده محبوب‌تان در آن سال‌ها بوده يا خودتان به چنين چيزي معتقديد؟

کيست که اصفهاني باشد و از بهرام صادقي تاثير نگرفته باشد؟ درباره سلوک ادبي و شخصي صادقي مي‌توانم چيز‌هاي بسياري به ياد بياورم. مختصر اينکه، بهرام صادقي از نسل پيش از ما بود و زماني که او و ايرج باقرپور و ابوالحسن نجفي با هم حشر‌و‌نشر داشتند، به پيش از جلسات جنگ برمي‌گردد.

ايرج پورباقر، اولين مترجم آثار اگزيستانسياليستي در ايران بود که کتابش را در همان اصفهان به چاپ رساند. عنوان اين کتاب يادم نيست، اما مي‌دانم که آن را کتابفروشي «تاييد» چاپ کرد که اين کتابفروشي هم براي خودش داستاني دارد و در کنار کافه‌هاي «پارک» و «پولونيا»، که لهستاني‌هاي مهاجر در زمان جنگ تاسيس کرده بودند، از پاتوق‌هاي روشنفکري اصفهان بود.

من صادقي را اول بار از طريق دوستم کيوان مهجور که با او خويشاوندي داشت، در اصفهان ديدم. در همان ديدار هم صادقي داستان منتشرنشده‌اي را از خودش بدون نوشته و شفاهي براي ما نقل کرد که چندبار من و «کيوان» از خنده نقش زمين شديم. خواندن داستان صادقي، يک حالي داشت و شنيدن داستان از زبان خود او با آن حرکات چهره، حال ديگري. «بهرام صادقي» به جلسات جنگ نمي‌آمد.

آشفته‌تر از آن بود که وقتي به اصفهان مي‌آيد، بتواند يک جلسه طولاني را تاب بياورد. اما شبح بلند و باريک او- مثل طرحي که «لواين» از چخوف‌زده – با آن صورت رنگ‌پريده شکيل و نجيب و آن نگاه پر از ماليخوليا، هميشه در جلسات ما حاضر بود. اصلا صادقي از دوره‌اي به بعد به صورت شبحي از خودش درمي‌آيد.

بعد‌ها در تهران به کافه پالاس سري مي‌زد و چون من را مي‌شناخت، يک‌راست مي‌آمد سر ميزي که من با کسان ديگري نشسته بوديم. من هم در نهايت احترام در برابر او مي‌نشستم. اگر سيگاري به او تعارف مي‌شد، مودبانه رد مي‌کرد و مي‌گفت: «کشيدن سيگار براي سلامتي شما جوانان خوب نيست.» چند بار هم که من مريض بودم، همان‌جا سر ميز کافه سرپايي معاينه‌ام کرد و نسخه نوشت.

مي‌دانيد که صادقي، پزشک بود. در اين ديدارهاي اتفاقي، دو، سه نکته‌اي در اوج قدرت و طنز مي‌گفت و بعد هم مثل شبح مي‌رفت و در غبار محو مي‌شد. فکرش را بکنيد که اگر صادقي، ملکوت را در همان ساخت و پرداخت فصل اول ادامه داه بود و بيخود به مصاف بوف‌کور در فصل‌هاي بعدي نرفته بود، حالا ما نه‌تنها کارهاي کوتاه شاهکار او را، بلکه يک «بولگاکف» بلندنويس هم داشتيم، با همان وسعت خيال و فانتزي و البته طنز کلافه‌کننده صادقي.

داستان‌هاي کوتاه او را هم اگر «نجفي» همت نکرده بود، خود او هيچ‌وقت منتشر نمي‌کرد. يادي هم بايد از آل‌رسول بکنم. مدير انتشارات «زمان» که او هم در چاپ اين کتاب نقش داشت. اين را هم بگويم که صادقي گاهي داستاني را تمام و کمال نقل مي‌کرد که هرگز ننوشته بود و هرگز هم قرار نبود که بنويسد.

نقدي بر «دغدغه جاودانگي» نوشته حسين سناپور
نان خوردن از مكتب يا كتاب؟

فرشاد كاميار: هفته گذشته مقاله‌اي از حسين سناپور با موضوع روشنفکري و ادبيات منتشر شد. آنچه مي‌خوانيد پاسخي به مقاله اوست.


دغدغه جاودانگي حسين سناپور ناگزير زمان را براي من به عنوان يك داستان‌نويس و بيشتر خواننده صرف ادبيات داستاني و گاه مشاهده‌كننده دعواهاي قلمي منتقدان يا نويسندگان در حوزه ادبيات به گذشته‌‌هاي دور برد؛ آنجا كه براهني و گلشيري شاخ به شاخ هم به قلم فرسايي عليه ديدگاه‌‌هاي يكديگر در مورد ادبيات و به‌ويژه رمان پرداخته بودند و براهني با استفاده از اين گفته مشهور گلشيري كه «مشكل ما اين است كه رمان را نمي‌فهميم» مقاله‌اي در جواب گلشيري با عنوان «آقاي گلشيري تئوري رمان نمي‌داند» را در آدينه 52 به نگارش درآورده بود و شازده احتجاب را به پوست گاوي تشبيه كرده بود كه گلشيري مي‌خواهد با اين پوست گاو اين بار نه قلعه‌الموت سنگي را كه قلعه‌الموت رمان فارسي را ازآن خود كند... اما چه شد كه اينگونه زمان براي من با خواندن نوشته آقاي سناپور به عقب برگشت؟

...شايد بيش از همه چيز به يك دليل ساده... به دليل استفاده آقاي سناپور از يك نوع ادبيات ويژه كه بي‌شباهت به ادبيات مورد استفاده استادشان گلشيري نبود؛ ادبياتي كه سناپور زيركانه از آن بهره مي‌گيرد و در مقاله‌اي كه بايد به كنكاش روشنفكري در ادبيات بپردازد نهايتا استاد گلشيري را تك‌چهره ماندگار ادبيات داستاني ما معرفي كند...براي روشن‌تر شدن ماجرا قدري با من به گذشته بياييد و به اين صحبت‌‌هاي گلشيري خوب دقت كنيد:

(گلشيري) «قبلا وقتي شازده احتجاب را مي‌نوشتم بايد تكليف خودم را با بوف‌كور....ملكوت...و سنگ‌صبور....روشن مي‌كردم...مي‌خواستم بگويم كه شازده احتجاب بوف‌كور زمان است يا با اندكي غرور برتر از آن...يا: براي من مهم نيست كه از اين يا از آن داستان‌نويس در اين ملك بهتر بنويسم... بايد از معصوم پنجم بهتر بنويسم تا قابل‌چاپ باشد يا: درعرصه داستان بلند و رمان معيار ما بوف كور... سووشن...و شازده احتجاب است...يا: معصوم پنجم به نظرم در مرحله بالاتر از شازده احتجاب است...»

خب اينها صحبت‌هاي فروتنانه گلشيري بود در مورد آثارش و در مورد شاخصه‌‌هاي داستان‌نويسي ما و چكيده‌اي از آن اينجا آمد اما حال بياييد نوشته‌‌هاي درون «دغدغه جاودانگي» آقاي سناپور را اندكي مرور كنيم. (سناپور)

«به گمانم كمتر كسي منكر اين باشد كه هوشنگ گلشيري به‌رغم منتشرنشدن نيمي از كتاب‌هايش از بعد از انقلاب تاكنون، امروز بيشتر از زمان انتشار كتاب‌‌هايش در پيش از انقلاب و حتي دو دهه گذشته مطرح است و اگر نه براي عامه خوانندگان دست‌كم براي خوانندگان حرفه‌اي‌تر و به‌خصوص نويسندگان جوان چهره شاخص‌تر و الگوشدني‌تري است....»

اين حرف آقاي سناپور را داشته باشيد و باقي حرف‌‌هاي ايشان را به خاطر طولاني‌ترنشدن مطلب از اصل مقاله ايشان بخوانيد...البته آقاي سناپور در كنار اين صحبت‌‌ها محبت مي‌كنند و از ميان انبوه چهره‌‌هاي شناخته شده حوزه ادبيات داستاني ما اندكي ساعدي را نيز مي‌نوازند «ساعدي هم البته دست‌كم در داستان‌‌هايش به‌نظرم آدم ماندگاري است...كه البته جاي شكرش باقي است كه ايشان حداقل ساعدي را در كنار گلشيري از قلم نمي‌اندازد...»

اما پرسش من اين است كه چه دليلي دارد كه در مقاله‌اي با نيت چند نكته در باب روشنفكري ادبيات نوشته شده نويسنده‌اي چون سناپور با شتابي سوال‌برانگيز جوري آل‌احمد و محمود و ديگران را جا مي‌گذارد و عوض پرداختن به روشنفكري در ادبيات سر از جاودانگي در حوزه ادبيات درمي‌آورد و حضور هيچ‌كس را نيز در اين عرصه پررنگ‌تر و ماندگارتر از استادش گلشيري نمي‌بيند؟

و به گونه‌اي زيركانه و محترمانه قلمش را به گونه‌اي هدايت مي‌دهد كه خواننده جز اين برداشت نمي‌كند كه گلشيري تك‌چهره جاودانه ادبيات داستاني ماست كه روزبه‌روز به‌رغم ‌منتشرنشدن نيمي از آثارش شناخته شده‌تر مي‌شود و با گذشت زمان نه تنها آل‌احمد و محمود و ديگران را جا مي‌گذارد كه امروز به گفته آقاي سناپور «به گمانم بسياري از نويسندگان جوان حال كه داستان‌هاي گلشيري را كمتر معروض زمان مي‌بينند و نيز چون هنوز كشمكش‌‌هاي امروزي خود و جامعه‌شان را در كار‌‌هاي حتي قديمي او پيدا مي‌كنند طبيعي است كه به دنبال فهم دليل فرا رفتن آثار او از فراز چند دهه باشند....»

آيا به‌راستي اينگونه است آقاي سناپور؟ سراسر شازده احتجاب را دوباره بخوانيد بعد كشمكش‌‌هاي به قول شما امروزين را با كشمكش‌‌هاي درون آن (كه البته كشمكشي كه آنگونه شما از آن صحبت مي‌كنيد درون شازده احتجاب نديده‌ام) مقايسه كنيد... نتيجه آن چيزي نيست كه شما استباط كرده‌ايد...به‌راستي چه چيزي بيشتر از آن دلايلي كه شما مطرح كرده‌ايد در مورد اقبال قرارگرفتن گلشيري اثرگذارتر بوده؟

البته توجه داشته باشيد نه آنگونه اقبال و در آن حدي كه شما و بسياري از دوستانتان كه روزگاري در محضر درس گلشيري داستان‌نويسي آموخته‌ايد از آن صحبت مي‌كنيد...گلشيري معتقد بود كه «معصوم پنجم به نظرم در مرحله بالاتري از شازده احتجاب است...» و از حرف‌‌هاي شما هم استنباطي جز برتري آثار گلشيري بر ديگران و جاگذاشتن همه چهره‌‌هاي معروف ادبيات ما نمي‌شود كرد....

براهني با استفاده ازصحبت‌‌هاي گلشيري سال‌‌ها پيش به اين نتيجه رسيد كه «ما همه بوف‌كور را شاهكار مي‌دانيم آقاي گلشيري شازده احتجاب را برتر از بوف‌كور و معصوم پنجم را برتر از شازده احتجاب مي‌داند پس آقاي گلشيري خود را بزرگترين نويسنده ايران مي‌داند...» و امروز شما هم راه استاد را مي‌رويد و احترام استاد و شاگردي را كاملا به جا آورده‌ايد...

من اگرچه مي‌دانستم كه گلشيري شاگردان زبردستي چون شما را پرورش داده اما تاكنون نمي‌دانستم كه در كنار آن گلشيري فروتني ويژه خود را نيز به نوعي به شاگرداني چون شما در كنار آن منتقل كرده و به‌راستي كه اينگونه فروتني حد و مرزي نمي‌شناسد...اما برگرديم به اصل ماجرا...

به‌راستي اين اقبالي كه شما معتقديد كه همه ادبيات ما دارند به نوشته‌‌هاي گلشيري پيدا مي‌كنند (البته نه در آن حدي كه شما مطرح مي‌كنيد) به خاطر چه چيزي‌ است؟.. من اگرچه براي نظر شما احترام قائلم مي‌خواهم در اين مورد ويژه نظر ديگري را مطرح كنم كه مي‌تواند به نقد صاحبنظران گذاشته شود...

نظر من كاملا در جهت نظر شماست...من اعتقاد دارم كه انبوه شاگردان مكتب گلشيري نظير شما و شاگردان شاگردان رشديافته در كارگاه‌‌هاي قصه‌نويسي گلشيري همان نويسنده‌‌هاي جواني كه شما و دوستانتان برايشان كارگاه داستان‌نويسي تشكيل مي‌دهيد همانند شبكه‌اي وسيع و فراگير اينك آنقدر وسعت پيدا كرده‌ايد(آن‌هم درون ادبياتي كه ديگر نويسندگان قديمي‌اش به فكرشان نرسيد يا به هر دليلي نخواستند تا همانند گلشيري كارگاه قصه‌نويسي تشكيل دهند) كه حق استادـ

شاگردي يا اگر ناراحت نمي‌شويد مريد و مرادي‌شان را به جا آورند و در همه زمينه‌‌هاي مربوط به ادبيات داستاني سر سلسله را به سوي گلشيري بجنبانند و هرجا كه دستشان رسيد از گلشيري و آثارش و به‌ويژه شازده احتجاب صحبت كنند و از ماندگاري و جاودانه ماندن آثار استاد سخن بگويند كه مقاله حضرتعالي را نيز من از اين زاويه مي‌بينم...

جناب آقاي سناپور چه خوشتان بيايد و چه خوشتان نيايد من جدا از آنكه بخواهم به ساحت مقدس و قابل احترام گلشيري در كنار بسياري از نام‌‌هاي ماندگار ديگر در زمينه ادبيات داستاني جسارتي بكنم كه خود را بسيار كوچك‌تر مي‌دانم كه حتي فكرش را بكنم معتقدم كه گلشيري پيش از آنكه نان كتاب‌‌هايش را بخورد به‌ويژه در زمان حاضر دارد نان مكتبش را مي‌خورد كه سنگ بناي اين مكتب را سال‌ها پيش با پرورش دادن داستان‌نويساني چون شما بنا نهاد و امروز شاگردان همان مكتب و شاگردان شاگردان همان مكتب خوب يا بد در همه جاي ادبيات داستاني ما و كل مخلفاتش ريشه دوانده‌اند (به گونه‌اي كه من مطمئن نيستم كه اين جوابيه و نقدگونه در روزنامه هم‌ميهن درج شود )...

آقاي سناپور مطمئن باشيد كه اگر محمود هم مثل گلشيري كارگاه‌‌هاي داستان‌نويسي تشكيل مي‌داد امروز او و آثارش مثل گذشته‌‌هايي كه شما از آن صحبت كرده‌ايد هنوز با اقبال بيشتري از گلشيري روبه‌رو شده بود...

البته من هنوز شك دارم كه اكنون كفه ترازو به نفع كدام يك از اين دو سنگين‌تر است من كه به شخصه با همه احترامي كه به گلشيري و آثارش قائلم با اجازه شما محمود را بيشتر مي‌پسندم. تمامي نقل‌قول‌‌ها در اين مقاله برگرفته از آدينه 52 مربوط به آذر 69 و هم‌ميهن روز يكشنبه 13 خرداد 86 هستند.

 

    کليه حقوق متعلق به روزنامه هم ميهن مي باشد
نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام